جوک های واقعی

جوک و لطیفه های خوشمزه و بی مزه را در این انجمن قرار دهید. مطالب طنز ادبی را در این انجمن قرار ندهید زیرا مطالب طنز ادبی در بخش ادبیات انجمن مخصوص دارد.

پستتوسط spara » پنج شنبه مرداد ماه 13, 1389 2:00 am

چای و خط لشگر
در سالهاي دفاع مقدس چاي مرهم خستگي جسمي رزمندگان اسلام بود. در ميان لشكرها رزمندگان لشكر عاشورا انس و الفت بيشتري با چاي داشتند . روزي در محضر آقا مهدي باكري و شهيد حاج ابراهيم همت (فرمانده لشكر 27 حضرت محمد رسول الله « ص » ) بوديم كه در آن صحبت از كنترل مناطق عملياتي بود.
حاج همت به آقا مهدي گفت : نگهبانان لشكر شما براي نيروهاي ساير لشكرها سخت مي گيرند و اجازه نمي دهند راحت عبور و مرور كنند مگر تركي بلد باشند. آقاي مهدي در پاسخ گفت : شما يقين داريد كه آنها نگهبانان لشكر ما هستند حاج همت گفت : من نه تنها نگهبانان لشكر شما را مي شناسم حتي حد خط لشكر عاشورا را هم مي شناسم . آقا مهدي با تعجب پرسيد چطور چگونه مي شناسيد
حاج همت گفت : شناختن حد و حدود لشكر شما كاري ندارد اصلا مشكلي نيست هر خطي كه از آن دود به هوا بلند شده باشد آن خطر لشكر عاشوراست چون هميشه كتريهاي چاي لشكر شما روي آتش مي جوشد. همگي خنديديم .
امضا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فقط به خاطر تو




نماد کاربر

spara
دارای مدال برنز
دارای مدال برنز
 
نام واقعی: آقا محمد خان
پست ها : 5317
تاريخ عضويت: پنج شنبه بهمن ماه 14, 1388 12:00 am
محل سکونت: ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
تشکر کرده: 804 بار
تشکر شده: 1307 بار

پستتوسط spara » پنج شنبه مرداد ماه 13, 1389 2:01 am

پا خروسی!

با آن سیبیل چخماقی، خط ریش پت و پهن که تا گونه اش پایین آمده بود و چشم های میشی، زیر ابروان سیاه کمانی و لهجه غلیظ تهرانی اش می شد به راحتی او را از بقیه بچه ها تشخیص داد. تسبیح دانه درشت کهربایی رنگی داشت که دانه هایش را چرق چرق صدا می داد.

اوایل که سر از گردان مان درآورد همه ازش واهمه داشتند. هنوز چند سال از انقلاب نگذشته بود و ما داش مشدیهای قداره کش را به یاد داشتیم که چطور چند محله را به هم می زدند و نفس کش می طلبیدند و نفس داری پیدا نمی شد. اسمش «ولی» بود. عشق داشت که ما داش ولی صدایش بزنیم. خدایی اش لحظه ای از پا نمی شست. وقت و بی وقت چادر را جارو می زد، دور از چشم دیگران ظرف ها را می شست و صدای دیگران را در می آورد که نوبت ماست و شما چرا؟ یک تیربار خوش دست هم داشت که اسمش را گذاشته بود: بلبل داش ولی! اما تنها نقطه ضعفش که دادِ فرماندهان را در می آورد فقط و فقط پا مرغی نرفتنش بود. مانده بودیم که چرا از زیر این یکی کار در می رود. تو ورزش و دویدن و کوه پیمایی با تجهیزات از همه جلو می زد. مثل قرقی هوا را می شکافت و چون تندبادی می دوید. تو عملیات قبلی دست خالی با یک سر نیزه دخل ده، دوازده عراقی را درآورده بود و سالم و قبراق برگشته بود پیش ما.
تیربارش را هم پس از اینکه یک عراقی گردن کلفت را از قیافه انداخته و اوراق کرده بود از چنگش درآورده و اسمش را با سرنیزه روی قنداق تیربار کنده بود. با یک قلب که از وسطش تیر پرداری رد شده بود و خون چکه چکه که شده بود: داش ولی!
آخر سر فرمانده گردان طاقت نیاورد و آن روز صبح که بعد از دویدن قرار بود پا مرغی برویم و طبق معمول داش ولی شانه خالی می کرد، گفت:«برادر ولی، شما که ماشاءالله بزنم به تخته از نظر پا و کمر که کم ندارید و همه را تو سرعت عقب می گذارید. پس چرا پامرغی نمی روید؟» داش ولی اول طفره رفت اما وقتی فرمانده اصرار کرد، آبخور سبیل پت و پهنش را به دندان گرفت و جویده جویده گفت: «راسیاتش واسه ما افت داره جناب!»
فرمانده با تعجب گفت: «یعنی چی؟»

- آخه نوکر قلب باصفاتم، واسه ما افت نداره که پامرغی بریم؟بگو پاخروسی برو، تا کربلاش هم می رم!

زدیم زیر خنده. تازه شصت مان خبردار شد که ماجرا از چه قرار است. فرمانده خنده خنده گفت: «پس لطفا پاخروسی بروید!» داش ولی قبراق و خندان نشست و گفت: «صفاتو عشق است!» و تخته گاز همه را پشت سر گذاشت.
امضا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فقط به خاطر تو





برای نویسنده این مطلب spara تشکر کننده ها:
silvinia7 (جمعه تير ماه 30, 1390 2:57 am)
رتبه: 5.26%
 
نماد کاربر

spara
دارای مدال برنز
دارای مدال برنز
 
نام واقعی: آقا محمد خان
پست ها : 5317
تاريخ عضويت: پنج شنبه بهمن ماه 14, 1388 12:00 am
محل سکونت: ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
تشکر کرده: 804 بار
تشکر شده: 1307 بار

پستتوسط spara » پنج شنبه مرداد ماه 13, 1389 2:03 am

میکشمت مزدور

اوايل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و دست خالي با دشمن تا بن دندان مسلح مي‌جنگيديم. بين ما يکي بود که انگار دو دقيقه است از انبار زغال بيرون آمده! اسمش عزيز بود. شب‌ها مي‌شد مرد نامريي! چون هم‌رنگ شب مي‌شد و فقط دندان سفيدش پيدا مي‌شد. زد و عزيز ترکش به پايش خورد و مجروح شد و فرستادنش عقب.

وقتي خرم‌شهر سقوط کرد، چقدر گريه کرديم و افسوس خورديم. اما بعد هم‌قسم شديم تا دوباره خرم‌شهر را به ايران بازگردانيم. يک‌هو ياد عزيز افتاديم. قصد کرديم به عيادتش برويم.

با هزار مصيبت آدرسش را در بيمارستاني پيدا کرديم و چند کمپوت گرفتيم و رفتيم سراغش. پرستار گفت که در اتاق 110 است. اما در اتاق 110 سه مجروح بستري بودند. دو تاي‌شان غريبه بودند و سومي سر تا پايش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پيدا بود.

دوستم گفت: «اين‌جا نيست،‌ برويم شايد اتاق بغلي باشد! يک‌هو مجروح باندپيچي شده شروع کرد به وول وول خوردن و سر و صدا کردن. گفتم: بچه‌ها اين چرا اين‌طوري مي‌کند. نکنه موجيه؟

يکي از بچه‌ها با دل‌سوزي گفت: بنده خدا حتماً زير تانک مانده که اين قدر درب و داغان شده!

پرستار از راه رسيد و گفت: عزيز را ديديد؟ همگي گفتيم: نه کجاست؟ پرستار به مجروح باندپيچي شده اشاره کرد و گفت: مگر دنبال ايشان نمي‌گرديد؟

همگي با هم گفتيم: چي؟ اين عزيزه!؟

رفتيم سر تخت. عزيز بدبخت به يک پايش وزنه آويزان بود و دو دست و سر و کله و بدنش زير تنزيب‌هاي سفيد گم شده بود. با صداي گرفته و غصه‌دار گفت: خاک تو سرتان. حالا مرا نمي‌شناسيد؟ يک‌هو زديم زير خنده. گفتم: تو چرا اين‌طور شدي؟

يک ترکش به پا خوردن که اين قدر دستک دمبک نمي‌خواد! عزيز سر تکان داد و گفت: ترکش خوردن پيشکش. بعدش چنان بلايي سرم آمد که ترکش خوردن پيش آن ناز کشيدن است! بچه‌ها خنديدند. آن‌ قدر به عزيز اصرار کرديم تا ماجراي بعد از مجروحيتش را تعريف کرد.

ـ وقتي ترکش به پام خورد، مرا بردند عقب و تو يک سنگر کمي پانسمانم کردند و رفتند بيرون تا آمبولانس خبر کنند. تو همين هيس و بيس يک سرباز موجي را آوردند انداختند تو سنگر. سرباز چند دقيقه‌اي با چشمان خون گرفته، بر و بر نگاهم کرد. راستش من هم حسابي ترسيده بودم و ماست‌هايم را کيسه کرده بودم.

سرباز يک‌هو بلند شد و نعره زد: عراقي پست‌فطرت مي‌کشمت! چشم‌تان روز بد نبيند. حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتکم زد. به خدا جوري کتکم زد که تا عمر دارم فراموش نمي‌کنم. حالا من هر چه نعره مي‌زدم و کمک مي‌خواستم کسي نمي‌آمد. سربازه آن قدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه‌اي و از حال رفت. من فقط گريه مي‌کردم و از خدا مي‌خواستم به من رحم کند و او را هر چه زودتر شفا بدهد.

بس‌که خنديده بوديم، داشتيم از حال مي‌رفتيم. دو مجروح ديگر هم روي تخت‌هاي‌شان دست و پا مي‌زدند و کرکر مي‌کردند. عزيز ناله‌کنان گفت: کوفت، زهر مار! خنده داره؟ ت

ازه بعدش را بگويم. يک ساعت بعد به جاي آمبولانس يک وانت آوردند و من و سرباز موجي را انداختند عقبش. تا رسيدن به اهواز، يک گله گوسفند نذر کردم که او دوباره قاطي نکند. تا رسيديم به بيمارستان اهواز، دوباره حال سرباز خراب شد.

مردم گوش تا گوش دم بيمارستان بودند و شعار مي‌دادند و صلوات مي‌فرستادند. سرباز موجي نعره زد: مردم اين يک مزدور عراقيه. دوستان مرا کشته! و باز افتاد به جانم. اين دفعه چند تا قلچماق ديگر هم آمدند کمکش و ديگر جاي سالم در بدنم نماند. يک لحظه گريه‌کنان فرياد زدم: بابا من ايراني‌ام، رحم کنيد.

يک پيرمرد با لهجه عربي گفت: آي بي‌پدر، ايراني هم بلدي، جوان‌ها اين منافق را بيش‌تر بزنيد! ديگر لشم را نجات دادند و اين‌جا آوردند. حالا هم که حال و روز مرا مي‌بينيد.

پرستار آمد تو و با اخم و تخم گفت: چه خبره؟‌ آمده‌ايد عيادت يا هرهر کردن. ملاقات تمامه. بريد بيرون! خواستيم با عزيز خداحافظي کنيم که ناگهان يک نفر با لباس بيمارستان پريد تو و نعره زد:

عراقي مزدور، مي‌کشمت! عزيز ضجّه زد: يا امام حسين. بچه‌ها خودشه. جان مادرتان مرا از اين‌جا نجات بدهيد!
امضا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فقط به خاطر تو





برای نویسنده این مطلب spara تشکر کننده ها: 2
admin (جمعه تير ماه 30, 1390 2:57 am), silvinia7 (جمعه تير ماه 30, 1390 2:57 am)
رتبه: 10.53%
 
نماد کاربر

spara
دارای مدال برنز
دارای مدال برنز
 
نام واقعی: آقا محمد خان
پست ها : 5317
تاريخ عضويت: پنج شنبه بهمن ماه 14, 1388 12:00 am
محل سکونت: ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
تشکر کرده: 804 بار
تشکر شده: 1307 بار

پستتوسط spara » جمعه مرداد ماه 14, 1389 1:49 am

هندونه
یکی تعریف می کرد که مقرشونو -نمی دونم اسمش چیه- تسخیر کرده بودن بعد این آقا با دوستش قبل از اینکه عراقیا برسن تصمیم به فرار گرفتن.
این آقا اسلحه شو برداشتو شروع کردن تو بیابون دویدن که چشمش به دوستش افتاد دید هندونه ای رو زده زیر بغلش و داره می دوه.از این وضعیت خندش گرفته بود و دوستش عصبانی شد که چرا تو همچین وضعیتی داری منو مسخره می کنی.

آنقدر دویدند و خلاصه بعدا که همدیگرو دیدن و آشتی کردن گفت چرا بهم خندیدی؟دوستش گفت تواین وضعیت به جای اینکه اسلحه برداری هندونه رو برداشتی!
بعدا که فکر کرد دید حق با اون بوده.شاید می تونستن تو اون بیابون از دست عراقیا فرار کنن اما از تشنگی نمی تونستن جون سالم در ببرن.
امضا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فقط به خاطر تو





برای نویسنده این مطلب spara تشکر کننده ها:
silvinia7 (جمعه تير ماه 30, 1390 2:57 am)
رتبه: 5.26%
 
نماد کاربر

spara
دارای مدال برنز
دارای مدال برنز
 
نام واقعی: آقا محمد خان
پست ها : 5317
تاريخ عضويت: پنج شنبه بهمن ماه 14, 1388 12:00 am
محل سکونت: ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
تشکر کرده: 804 بار
تشکر شده: 1307 بار

پستتوسط spara » جمعه مرداد ماه 14, 1389 1:51 am

می ترسم ریا بشود!
اوج روزهایی بود که وقتی اسم کسی را صدا می زدند، به جای کلمه «من»، جواب می داد : «الله». می پرسیدی: حالت چطوره؟ از ترس اینکه ریا نشود، می گفت: «الحمدلله» و برای «اخلاص» هرچه بیشتر فرمانده از نیروی عادی قابل تشخیص نبود. در آن روزگار هروقت افراد مرخصی می رفتند و حامل پیام و سلام دوستان و همشهریان خود بودند، بعضی به کنایه می گفتند: سلام مرا به فلانی برسان، البته نگو چه کسی سلام داده، ریا می شود! اگر اصرار کرد، بگو «عبدالعاصی»!
امضا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فقط به خاطر تو




نماد کاربر

spara
دارای مدال برنز
دارای مدال برنز
 
نام واقعی: آقا محمد خان
پست ها : 5317
تاريخ عضويت: پنج شنبه بهمن ماه 14, 1388 12:00 am
محل سکونت: ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
تشکر کرده: 804 بار
تشکر شده: 1307 بار

پستتوسط spara » جمعه مرداد ماه 14, 1389 1:51 am

آخ مردم!
در عملیات بیت المقدس 7 یکی از بچه ها مجروح شده بود. می گفت : برادر! امیدوارم تضعیف روحیه نشوید، من ترکش خورده ام. گفتیم: خوب، منظور؟! گفت : هیچی، می خواستم بگویم، آخ مردم!
امضا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فقط به خاطر تو




نماد کاربر

spara
دارای مدال برنز
دارای مدال برنز
 
نام واقعی: آقا محمد خان
پست ها : 5317
تاريخ عضويت: پنج شنبه بهمن ماه 14, 1388 12:00 am
محل سکونت: ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
تشکر کرده: 804 بار
تشکر شده: 1307 بار

پستتوسط spara » يکشنبه مرداد ماه 16, 1389 1:41 am

آخ كربلاي پنج

پسر فوق‌العاده بامزه و دوست داشتني بود. بهش مي‌گفتند «آدم آهني» يك جاي سالم در بدن نداشت. يك آبكش به تمام معنا بود.

آن‌قدر طي اين چند سال جنگ تير و تركش خورده بود كه كلكسيون تير و تركش شده بود.
دست به هر كجاي بدنش مي‌گذاشتي جاي زخم و جراحت كهنه و تازه بود.
اگر كسي نمي‌دانست و جاي زخمش را محكم فشار مي‌داد و دردش مي‌آمد، نمي‌گفت مثلاً (آخ آخ آخ آخ آخ) يا ( درد آمد فشار نده) بلكه با يك ملاحت خاصي عملياتي را به زبان مي‌آورد كه آن زخم و جراحت را آن‌جا داشت.

مثلاً كتف راستش را اگر كسي محكم مي‌گرفت مي‌گفت: « آخ بيت‌المقدس»
و اگر كمي پايين‌تر را دست مي‌زد، مي‌گفت: «آخ والفجر مقدماتي»
و همين‌طور «آخ فتح‌المبين»،
«آخ كربلاي پنج و...»
تا آخر...

بچه‌ها هم عمداً اذيتش مي‌كردند و صدايش را به اصطلاح در مي‌آوردند تا شايد تقويم عمليات‌ها را مرور كرده باشند.
امضا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فقط به خاطر تو




نماد کاربر

spara
دارای مدال برنز
دارای مدال برنز
 
نام واقعی: آقا محمد خان
پست ها : 5317
تاريخ عضويت: پنج شنبه بهمن ماه 14, 1388 12:00 am
محل سکونت: ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
تشکر کرده: 804 بار
تشکر شده: 1307 بار

پستتوسط spara » دوشنبه مرداد ماه 17, 1389 12:36 am

رضا جان داداش.این تاپیکو قفل کن.دیگه نمیخوام ادامش بدم.بیشتر از اینا واسه ی این نوشته ها و خاطرات ارزش قائلم.پس تا همینجا که ادامه پیدا کرد دیگه بسه.

لطفا رضا این تاپیکو بدون سوال یا چیز دیگه قفل کن.یا نگه دار اگه بچه های دیگه خواستن ادامه بدن.
نمیخوام اون دنیا یکی از این شیرمردا برگرده بهم بگه خاطرات مارو پیش ....ولش
من دیگه تو این تاپیک مطلبی نمیذارم.خداحافظ تاپیک.خداحافظ جبهه
امضا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فقط به خاطر تو




نماد کاربر

spara
دارای مدال برنز
دارای مدال برنز
 
نام واقعی: آقا محمد خان
پست ها : 5317
تاريخ عضويت: پنج شنبه بهمن ماه 14, 1388 12:00 am
محل سکونت: ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
تشکر کرده: 804 بار
تشکر شده: 1307 بار

پستتوسط admin » دوشنبه مرداد ماه 18, 1389 11:30 pm

محمد من پست های قبلی این تاپیک رو دوباره خوندم. بازم برام تازگی داشت. واقعا حیفه که ادامه نمیدی. خب اخه چرا...


کی گفته به این تاپیک اهمیت داده نمیشه؟ هر کسی که اهلش باشه بهش بها داده و کسانی هم که اهلش نیست خب اهلش نیستن.

ولی امکان نداره کسی باشه که اهلش باشه و از این تاپیک خوشش نیاد.
امضا
_____________________________________________
|                                   REIRAN.COM                                 |

خدایا لطفا به بعضی از آنهاییکه ایمان آورده اند یادآوری کن

که تو خدا هستی نه آنها !!!

|___________________ری ايران___________________|



نماد کاربر

admin
مدیر کل
مدیر کل
 
نام واقعی: رضا تیلور
پست ها : 6177
تاريخ عضويت: چهارشنبه فروردين ماه 11, 1388 12:00 am
محل سکونت: پرشین_کاسپین
تشکر کرده: 996 بار
تشکر شده: 547 بار

پستتوسط Sheva7 » سه شنبه مرداد ماه 18, 1389 12:37 am

محمد واسه چی می خوای ببندی ... ما که میخونیم ...ادامه بده  
امضا


__________________________________________________________



هرگز نقاش خوبی نخواهم شد...

امشب،

دلی کشیدم

شبیه نیمه ی سیبی

که به خاطر لرزش دستانم

زیر آواری از رنگها

مدفون شد!


_____________________________________________













نماد کاربر

Sheva7
مدیر ارشد تالار
مدیر ارشد تالار
 
نام واقعی: ایمان
پست ها : 5946
تاريخ عضويت: جمعه مرداد ماه 29, 1388 12:00 am
محل سکونت: کرمان
تشکر کرده: 887 بار
تشکر شده: 1305 بار

پستتوسط admin » پنج شنبه شهريور ماه 11, 1389 1:10 pm

با اجازه محمد جان
گچ پژ

اول كه رفته بوديم گفتند كسي حق ورزش كردن نداره يه روز يكي از بچه ها رفت ورزش كرد مامور عراقي تا ديد اومد در حالي كه خودكار و كاغذ دستش بود براي نوشتن اسم دوستمون جلو آمد و گفت : مااسمك؟ اسمت چيه؟

رفيقمون هم كه شوخ بود برگشت گفت : گچ پژ . باور نمي كنيد تا چند دقيقه اون مامور عراقي هر كاري كرد اين اسم رو تلفظ كنه نتونست ول كرد گذاشت و رفت و ما همينطور مي خنديديم.
امضا
_____________________________________________
|                                   REIRAN.COM                                 |

خدایا لطفا به بعضی از آنهاییکه ایمان آورده اند یادآوری کن

که تو خدا هستی نه آنها !!!

|___________________ری ايران___________________|




برای نویسنده این مطلب admin تشکر کننده ها: 2
alimortazavi (جمعه تير ماه 30, 1390 2:57 am), spara (جمعه تير ماه 30, 1390 2:57 am)
رتبه: 10.53%
 
نماد کاربر

admin
مدیر کل
مدیر کل
 
نام واقعی: رضا تیلور
پست ها : 6177
تاريخ عضويت: چهارشنبه فروردين ماه 11, 1388 12:00 am
محل سکونت: پرشین_کاسپین
تشکر کرده: 996 بار
تشکر شده: 547 بار

پستتوسط admin » پنج شنبه شهريور ماه 11, 1389 1:17 pm

شهادت

15 نفر بودیم که دبیرستانمان تمام نشده رفتیم جبهه. دوست، هم محلی، هم هیاتی بودیم با هم. بر عکس الآن جثه ام از همه شان بزرگتر بود ولی از نظر سنی کوچکترینشان بودم.

هم قسم شده بودیم تا شهید نشدیم از خط بر نگردیم عقب.

چند ماه اول در هر عملیاتی که شرکت می کردیم هر 15 نفرمان صحیح و سالم بر می گشتیم. حتی کوچکترین خراشی هم بر نمی داشتیم. رویمان نمی شد سرمان را بالا بگیریم از خجالت.

تا اینکه طلسم شکست و یکی مان شهید شد. همه خوشحال و سر حال بودیم و منتظر رفتن.

عملیات بعدی سه نفر دیگرمان هم رفتند پیش حوری ها.

توی صف حرکت می کردیم که پلاکم افتاد. خم شدم که بردارم، تیر خورد وسط پیشانی دوستم. او هم رفت. انگار پنج قل خوانده باشند برایمان. تیر می چرخید و می چرخید و به جای اینکه بخورد به من می خورد به بغل دستیم.

نه نفرمان بیشتر نمانده بودیم. چهارتایمان نشسته بودیم توی سنگر و منچ بازی می کردیم که تنگم گرفت. وسط بازی رفتم مستراح که حمله هوایی شد. بیرون که آمدم دیدم سنگر نیست. دود شده بود رفته بود هوا. لعنت به ... که بد موقع بگیرد.

کربلای یک، دو، سه، چهار و پنج هم آمد و هر کدام از عملیات ها یکی شان رفت پیش خدا جز منی که کوچکتر از همه بودم.

همه رفته بودند و دیگر نوبت من بود. منتظر کربلای شش بودم که دیگر نیامد. اسم عملیات ها عوض شد و من ماندم و حوضم.

اواخر جنگ بود که اسیر شدم. خوشحال بودم که هنوز راه فراری است. کلی شکنجه ام کردند. بعضی از هم بندهایم شهید شدند ولی چون جثه ام درشت بود و بنیه ام قوی زود خوب می شدم. هر کاری کردند، نمردم. بالاخره آزاد شدیم.



برگشتم خانه.

نه موشکی آمد و نه خمپاره و نه تیری.

دیگر نا امید بودم که سرفه ها شروع شد. بدنم تحلیل رفت. افتادم به شیمی درمانی. حالا هم که نشسته ام روی تخت بیمارستان. موهایم ریخته است. هر ده دقیقه یکبار سرفه می کنم.

دکترها گفته اند سرطان خون دارم و تا سه، چهار ماه دیگر رفتنی ام. خوشحالم. تلویزیون دارد تبلیغ شامپو نشان می دهد. دست می کشم به سرم و می خندم.

اخبار علمی فرهنگی شروع می شود. می خواهم خاموش کنم که می گوید:

«با توانمندی متخصصین جوان و محققین برومند این مرز و بوم داروی درمان سرطان خون کشف شد. مسئول پروژه این دارو گفته است ...»
تلویزیون را خاموش می کنم. شاید ترکشی، تیری، خمپاره ای، چیزی ...
امضا
_____________________________________________
|                                   REIRAN.COM                                 |

خدایا لطفا به بعضی از آنهاییکه ایمان آورده اند یادآوری کن

که تو خدا هستی نه آنها !!!

|___________________ری ايران___________________|




برای نویسنده این مطلب admin تشکر کننده ها:
yasbahary (جمعه تير ماه 30, 1390 2:57 am)
رتبه: 5.26%
 
نماد کاربر

admin
مدیر کل
مدیر کل
 
نام واقعی: رضا تیلور
پست ها : 6177
تاريخ عضويت: چهارشنبه فروردين ماه 11, 1388 12:00 am
محل سکونت: پرشین_کاسپین
تشکر کرده: 996 بار
تشکر شده: 547 بار

پستتوسط spara » دوشنبه شهريور ماه 14, 1389 1:59 am

رضا جان اولیه خوب بود.ولی بعدیش حال و هوای قبلیارو نداشت
ولی خوبه
امضا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فقط به خاطر تو




نماد کاربر

spara
دارای مدال برنز
دارای مدال برنز
 
نام واقعی: آقا محمد خان
پست ها : 5317
تاريخ عضويت: پنج شنبه بهمن ماه 14, 1388 12:00 am
محل سکونت: ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
تشکر کرده: 804 بار
تشکر شده: 1307 بار

پستتوسط admin » جمعه ارديبهشت ماه 16, 1390 8:27 pm

خاطرات طنز دفاع مقدس 'تو که مهدی را کشتی'

تو که مهدی را کشتی

آقا مهدی فرمانده گروهانمان درست و حسابی ما را روحیه داد و به عملیاتی که می رفتیم تو جیه مان کرد. همان شب زدیم به قلب دشمن و تخته گاز جلو رفتیم. صبح کله سحر بود و من نزدیک سنگر آقا مهدی بودم که ناغافل خمپاره ای سوت کشان و بدون اجازه آمد و زرتی خورد رو خاکریز. زمین و زمان بهم ریخت و موج انفجار مرا بلند کرد و مثل هندوانه کوبید زمین.

نعره زدم: یا مهدی! یک هو دیدم صدای خفه ای از زیر میگوید: «خونه خراب، بلند شو، تو که مهدی را کشتی!» از جا جستم. خاک ها را زدم کنار. آقا مهدی زیر آوار داشت می خندید. خودم هم خنده ام گرفت!

منبع: جامعه مجازی گفتمان دینی
امضا
_____________________________________________
|                                   REIRAN.COM                                 |

خدایا لطفا به بعضی از آنهاییکه ایمان آورده اند یادآوری کن

که تو خدا هستی نه آنها !!!

|___________________ری ايران___________________|




برای نویسنده این مطلب admin تشکر کننده ها: 2
alimortazavi (جمعه تير ماه 30, 1390 2:57 am), spara (جمعه تير ماه 30, 1390 2:57 am)
رتبه: 10.53%
 
نماد کاربر

admin
مدیر کل
مدیر کل
 
نام واقعی: رضا تیلور
پست ها : 6177
تاريخ عضويت: چهارشنبه فروردين ماه 11, 1388 12:00 am
محل سکونت: پرشین_کاسپین
تشکر کرده: 996 بار
تشکر شده: 547 بار

قبلي

بازگشت به جوک و لطیفه

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان

به ری ایران امتیاز دهید